Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


کدامين سو

هم اکنون شب با همه ی ستارگانش از راه در می رسد

به ستاره ها نگاه کن

چرا که در زمین پاکی نیست...

و شب از راه در می رسد

بی ستاره ترین شب ها !

چرا که در زمین پاکی نیست

زمین از خوبی و راستی بی بهره است

و آسمان زمین

                                          بی ستاره ترین آسمانهاست....

 

                                                                                       شاملو

 

بعد نوشت:

چشمانم را که می بندم ، تنها صورتش را می بینم و ...خون ...خونی که از صورتش به هر طرف بیرون می ریزد...می ترسم ..خوابم نمی برد ..چشمانم را باز می کنم...باز هم می بینمش ...صورتش همینجاست..رو به رویم ...چشمهایم جز همان لحظه چیز دیگری نمی بیند..راه می روم ....

شب شده ...رو به آسمانم ..الله اکبر می گویم ...فریاد می زنم و تنها صورتش جلوی چشمانم رژه می رود ...فریاد می کشم تا فراموش کنم ..فریاد می کشم تا دوباره نبینم آن همه وحشت و حیوانیت را ...فریاد می کشم تا فراموش کنم فریاد های مردم را زیر ضربه های باتوم ..فریاد می کشم تا فراموشش کنم که اسلحه را نشانه گرفته ..این بار نه به سمت آسمان ...که به سمت همین ما...

فریاد می کشم ...خدا ...خدا بزرگتر از آن است که وصف شود....فریاد می کشم رو به سوی خدا ...همان که همیشه گمش می کنم ...به دنبال دلیلی می گردم ...به دنبال نشانه ای ...

این بار شاید راهی بیابم.

نه ...نه ...نمی روند.چشمانم را که می بندم ،دوباره خون از لبانش بیرون می ریزد...سردم است ...دارم می لرزم ..همه چیز جلوی چشمانم رژه می رود ...فریاد می زنم ...راه می روم ...رو به آسمانم ...چشمانم را باز می کذارم ...تاریکی ست ...و خون ...و آسمانی تا انتها ، بی ستاره.

نوشته شده در شنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸۸ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ توسط زهره نظرات () |

 

 

گیرم که می زنید

گیرم که می برید

گیرم که می کشید

با رویش نا گزیر جوانه چه می کنید؟

 

پی نوشت: بقیه ی عکس ها در ادامه ی مطلب.

 


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ توسط زهره نظرات () |

دل تنگم و دیدار تو درمان من است

بی رنگ رخت زمانه زندان من است

بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی

آن چه از غم هجران تو بر جان من است.....


برای تمام روزهای خوب که دلتنگشانم ...برای خدای تمام خوبیهایی که نمی یابمشان....

این روزها ، سخت ترین روزهای تمام عمرم هستند ...این آهنگ گروه شمس بدجور توی این روزها به دلم می نشیند...روزهای سختی ست....به کجا می رسیم؟

پی نوشت : این عکس رو قبلا توی پست دریچه ها گذاشتم ...اما تمام حسم رو از اوضاع کنونی بیان می کنه . واسه ی همین دوباره گذاشتمش اینجا.

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸۸ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ توسط زهره نظرات () |

از چه بنویسم؟ از تمرین دموکراسی ای که به خاک و خون کشیده شد؟از شعور مردمی که زیرپا له شد؟از جوونهایی که توی خیابون های تهران دارند کتک می خورند؟از گرو ه های فشاری که با چماق هاشون تمام ولیعصر را اشغال کردن؟از موتو رهایی که توی خیابون داره می سوزه؟از صحنه هایی که بی شباهت به صحنه های انقلابی که خودشون کردن نیست؟از مردمی که زیر پای تجاوز گرشون دارند له می شوند؟از خیابون ولیعصر که سراسر دوده؟از میدون های تهران؟از درخت هایی که داره توی میدون سعادت آباد می سوزه؟از فریاد های ترسناک یا حیدر و الله اکبر گروه فشار و شکستن شیشه های ماشین ها؟از تیر های هوایی؟و این جماعت حتی ککشون هم نمی گزه که خبری توی رسانه ها بدن؟همه جا جشنه از نظر شما؟جضور پر شور مردم را خیلی راحت به دست آوردین....خیلی راحت . وحالا دارید لهشون می کنید به راحتی.

شما که ملت رو به مسخره می گیرین به راحتی .شما که خیلی راحت ٢۴ میلیون رای رو می بخشید...پس چرا ترسیدی؟

ترس ...ترس...

ترس باعث شده که تمام سایت های اینترنت فیلتر بشه...آنتن تمام موبایل ها قطع بشه ...تمام sms ها تعطیل بشه...تمام شبکه ها و بی بی سی پارازیت انداخته بشه...؟ تا کجا می خواین برین جلو؟

دروغ تا کجا؟

نوشته شده در شنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ توسط زهره نظرات () |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

حرف از دریچه است.از دریچه هایی برای دیدن ، برای نفس کشیدن.و من خودم را چسبانده ام به این دریچه ها...آویزان شده ام ، معلق در فضا ، رو به آن سوی دریچه ...رو به سوی نوری که می تابد از ورای آن گاهی ...رو به سوی بر گ نورس آن سوی دریچه ...یا شاید...

معلق که می مانی ، می شود فکر کرد ...رویا دید ...و خیال.

کلمات خشکیده اند ...دریچه ها هزار حرف دارند و من بی حرف مانده ام . نگاه می کنم به هزاران در یچه ای که در نقطه نقطه ی هستی ،هر جا که باشی ...هر جا که باشم ...می بینمشان.کلمات خشکیده می خوانند مرا ، به سوی هزاران دریچه ای که تصویر می شوند برایم در هر گوشه .حرفی است این میان ، که خشکیده و هر چه منتظرش می مانم نمی یابمش یا مرا نمی یابد....

باید نگاه کنم به دریچه ها ...باید ببینمشان ..تصویرهای آن پشت و رویاهای گرم و سردشان را...باید بچشم طعم هر کدام را...باید زندگی کنم این گوشه گوشه های هستی را....

به دنبال پنجره ها و دریچه ها می گردم...

این فکرهای معلق و این من های معلق و این دریچه های رنگارنگ و این ما که در تاریکی پی چیزی می گردیم...پی نوری شاید.

نوشته شده در جمعه ٢٢ خرداد ۱۳۸۸ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ توسط زهره نظرات () |

سبز باشید...

نوشته شده در دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸۸ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ توسط زهره نظرات () |

 

نه

هرگز شب را باور نکردم

چرا که در فراسوهای دهلیزش

به امید دریچه ای دل بسته بودم...

                                                    شاملو.

نوشته شده در یکشنبه ۳ خرداد ۱۳۸۸ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ توسط زهره نظرات () |


Design By : Night Skin